قطره. آیا می دانیدتاریخ نشان داده است که هر زمان نیاز به فداکاری ملت بزرگ ایران احساس شده است همگی برای حفظ و حراست پرچم پرافتخار ایران به پا خواسته‌اند و فداکاری کرده‌اند. کشور ما از نظر میزان بارندگی در وضعیت مناسبی قرار ندارد به همین خاطر لازم است برای اینکه خود ما و فرزندانمان به آب دسترسی داشته باشند از آب به درستی استفاده کنیم و در مصرف آن صرفه‌جویی کنیم. بیایید داستان یک روز خانواده‌ای که آب ندارند را با هم بخوانیم.

مامان  پسر دختربابا

دختر پرسنلی وای مامان بدبخت شدیم.

مامان پرسنلی چرا دخترم؟ خدا نکند.

دختر پرسنلیاز مدرسه که می‌آمدم، کارگران مشغول کندن زمین بودند و گفتند آب برای 24 ساعت قطع شده است.

مامان پرسنلی وای خدای من با بی آبی چه کنیم؟

ساعت 12 ظهر بعد از صرف ناهار ظروف در ظرفشویی جمع شد

مامان پرسنلی چه آشپزخانه شلوغی

ساعت 2 بعداز ظهر کورش گریه‌ای وحشتناک سر داد.

مامان پرسنلیستاره فوراً برای برادرت شیر درست کن و پوشک او را عوض کن.

دختر پرسنلی فقط یک شیشه آب در یخچال داریم.

مامان پرسنلی نصف آب شیشه را درست کن.

ساعت 3 بعداز ظهر

دختر پرسنلی وای مامان چه بوی بدی!

مامان پرسنلی بوی چاه است.
دختر پرسنلی بی‌آبی خیلی وحشتناک است!

 ساعت 4 عصر پدر به خانه آمد و گفت :

پدرچقدر خانه کثیف و بدبو است.

مامان پرسنلی آب قطع شده است.

پدرمن می‌خواهم به دست‌شویی بروم.

مامان پرسنلی از بی‌آبی سردرد گرفته‌ام لطفاً سر به سرم نگذار.
ساعت 5 عصر

مامان پرسنلی جناب آقای امید! لطفاً تشریف ببرید نان بخرید تا شام نان و پنیر بدون چای بخوریم!

پدرکاش قبل از خرید نان یک فنجان چای می‌نوشیدم.
ساعت 6 عصر پدر با عصابنیت به خانه برگشت و گفت:

پدرتا امروز نمی‌دانستم نبودن آب چقدر مصیبت به بار می‌آورد.
ساعت 7 بعد از ظهر ناگهان صدای زنگ شنیده شد.

دختر پرسنلی این مهمان بدشانس کیست که در این موقع بی‌آبی به خانه ما آمده است؟!
وای خدای من، پدربزرگ آمده!

سلام پدر بزرگ، ما از بی‌آبی عصبانی هستیم خوب شد شما آمدید.

پدرپدرجان متأسفم از اینکه نمی‌توانم برای شما میوه بیاورم زیرا آب برای شستن میوه‌ها نداریم.

پدربزرگ متأسفم پدرجان که نمی‌توانم خواسته شما را برآورده کنم.

پدربزرگ از روی مبل با عصبانیت برخاست و گفت:

پدربزرگ من از این جهنم فرار می‌کنم.

ساعت 8 شب

پدرمن شما را به منزل می‌رسانم.
   آنها به پارکینگ رفتند تا سوار ماشین شوند.  پدر هر چه استارت زد ماشین روشن نشد، او متوجه شد که ماشین آب نداردپدربزرگ به طرف خیابان رفت و گفت:

پدربزرگ من با تاکسی به خانه می‌روم تا زودتر از این بی‌آبی نجات پیدا کنم.

   ساعت 9 شب

مامان پرسنلی شام نان و پنیر بدون چای حاضر است.

پدرچه خوب بود اگر نان و پنیر با چای داغ داشتیم.

مامان پرسنلی حالا که می‌بینی آروزهایت دست‌نیافتنی است.

دختر پرسنلی دو روز است حمام نرفته‌ام و فردا صبح هم باید با این وضعیت به مدرسه بروم.


قطره. آیا می دانید خب دوستان خوبم! الان متوجه شدیم که اگر آب نباشد، ادامه زندگی ناممکن می‌شود.





برای دریافت خبرنامه لطفا پست الکترونیکی خود را وارد نمایید.